|
تك داستان آموزنده آخرین مطالب
نويسندگان
الهی < چهار شنبه 3 خرداد 1398(بازدید ), :: 20:52 :: نويسنده : سجاد آرام
كودك كه بودم وقتي زمين ميخوردم دستهاي زيادي براي ياري كردنم بسويم دراز ميشد، اكنون در جواني دستهاي زيادي براي زمين خوردن من تلاش ميكنند، خداوندا بنده ات خسته است ياري اش كن..... <
دوستان خوبم سلام
اول از همه تشكر ميكنم كه به وبلاگم اومدين
بعدش ميخواستم بگم اگه داستان كوتاه وآموزنده اي داريد تو نظراتون واسم ارسال كنيد
تا با نام شما در وبلاگم به نمايش بزارم ممنون <چهار شنبه 3 خرداد 1391(بازدید )برچسب:یک جفت کفش طلایی, :: 20:21 :: نويسنده : سجاد آرام
روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگي می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟ کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار کالا های دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت.. < سه شنبه 19 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:داستان بسیار جالب و آموزنده “ گدای کور و روزنامه نگار ”, :: 12:24 :: نويسنده : سجاد آرام
روزی مرد كوري روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.روي تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که كلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. دو شنبه 11 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:داستان دختر و كوروش, :: 23:12 :: نويسنده : سجاد آرام
روزی دختری زیبا نزد کوروش کبیر رفت وبه او گفت: من عاشق تو شدم با من ازدواج کن کوروش به دخترک گفت . . . من شایسته ی تو نیستم من برادری دارم که زیبا و جوان است او شایسته ی شماست الان پشت شما ایستاده دختر برگشت وپشت خود را نگاه کرد … اما کسی نبود… کوروش به او گفت اگر عاشقم بودی برنمی گشتی…
داستان ارسالي توسط آبجي رضوانه، اينم آدرس وبش http://www.salitalk1.mihanblog.com/ <پنج شنبه 10 فروردين 1391(بازدید )برچسب:داستان شاخه گل خشکیده, :: 1:5 :: نويسنده : سجاد آرام
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ،
” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … بقيه در ادامه مطلب
ادامه مطلب ... سه شنبه 16 اسفند 1390(بازدید )برچسب:يک داستان حيرت انگيز, :: 13:19 :: نويسنده : سجاد آرام
در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان ، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.
دانشجویی به استادش گفت:
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید! <دو شنبه 1 اسفند 1390(بازدید )برچسب:داستان عشق , :: 22:13 :: نويسنده : سجاد آرام
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند سه شنبه 11 بهمن 1390(بازدید )برچسب:مردكور و شيطان, :: 22:29 :: نويسنده : سجاد آرام
مردي بود كور كه خيلي زود از خواب بيدار شد تا نماز صبح را با جماعت در مسجد بخواند وي لباس خود را پوشيد و وضو گرفت سپس راهي مسجد شد در نيمه راه پاي او ليز خورد و بر روي زمين افتاد و لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را پوشيد و وضو گرفت و برگشت تا اينكه در مسجد نماز بخواند و براي بار دوم در همان مكان اول پايش ليز خورد و افتاد و باز هم لباسش كثيف شد دوباره به خانه برگشت و لباسش را عوض كرد و وضو گرفت و راهي مسجد شد در وسط راه با مردي كه چراغ در دستش بود روبرو شد از آن مرد پرسيد كه تو كي هستي مرد جواب داد كه من تو را ديدم كه دوبار در وسط را افتادي و با خودم گفتم كه راه تو را نوراني كنم تا بتواني به مسجد بروي و آن مرد با آن مرد كور به مسجد رسيدند و مرد كور به آن مرد گفت كه بيا داخل نماز بخوانيم اما آن مرد خودداري كرد دوباره به او گفت كه بيا نماز بخوانيم اين بار مرد به شدت خودداري كرد بعد از آن مرد كور از او پرسيد چرا دوست نداري نماز بخواني مرد در جواب گفت كه من شيطانم در بار اول من تو را بر زمين انداختم تا نتواني به مسجد بروي اما وقتي كه تو به خانه برگشتي خداوند تمام گناهانت را بخشيد و براي بار دوم كه تو را انداختم و تو هم دوباره به خانه برگشتي و راهي مسجد شدي خداوند تمام گناهان اهل بيت تو را بخشيد و براي بار سوم ترسيدم تو را بيندازم مبادا دوباره برگردي و خداوند بوسيله اين كارت تمام گناهان اهل روستا را ببخشد چهار شنبه 28 دی 1390(بازدید )برچسب:داستاني جالب از لرد ويشنو و شاگردش, :: 1:16 :: نويسنده : سجاد آرام
روزى لرد ویشنو در غار عمیقى در کوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثیر قرار گرفته بود که خود را به پاى ویشنو انداخت و از او خواست که او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد که به استادش خدمت کند. ویشنو با لبخند سرش را تکان داد و گفت: “مشکلترین کار براى تو این است که بخواهى با عمل، تلافى چیزى را بکنى که من آن را رایگان به تو دادهام”. شاگرد به او گفت: “خواهش مىکنم استاد! اجازه دهید که افتخار خدمت به شما را داشته باشم”. ویشنو موافقت کرد و گفت: “من یک لیوان آب سردِ گوارا مىخواهم”. شاگرد گفت: “الساعه استاد”. و در حالى که از کوه سرازیر مىشد، با شادى آواز مىخواند. <ادامه مطلب ... سه شنبه 27 دی 1390(بازدید )برچسب:ازدواج عروس و دامادی که محکوم به مرگ بود, :: 13:48 :: نويسنده : سجاد آرام
زن و مرد جوانی که به هم علاقهمند شده بودند، پس از آنکه پزشکان تشخیص دادند مرد به خاطر سرطان چند ماه بیشتر زنده نخواهد ماند، با هم ازدواج کردند. داماد به نام «ریک» که به سرطان روده مبتلا بود هنگام ازدواج گفت: در این چند ماهی که زندهام، میخواهم از هر لحظه زندگیام در کنار همسرم «کری» لذت ببرم. با گذشت زمان شیمیدرمانی نیز جوابگو نبود و حال ریک بشدت وخیم شد تا اینکه ماه گذشته درگذشت. وی قبل از آنکه بمیرد گفت: اگر چه زمان زندگیمان کوتاه بود، اما با عشق گذشت. شنبه 17 دی 1390(بازدید )برچسب:حیوان با وجدان تراست یا صهيونيست !؟, :: 1:5 :: نويسنده : سجاد آرام
بزرگترین گروه های حقوق بشری در دنیا اگر به جای صهیونیستها به دست شیرهای درنده بود خیلی دنیای بهتری داشتیم.....
نویسنده وبلاگ بخوان در آخرین پست خود نوشت: بزرگترین گروه های حقوق بشری در دنیا اگر به جای صهیونیستها به دست شیرهای درنده بود خیلی دنیای بهتری داشتیم.
این شیرماده پس از شكار آهو متوجه می شودكه شكارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است. و در کنار این عکس تصویری از یک صهیونیست با تی شرتی که رویش نوشته یک تیر و دو نشان با تصویری از یک زن باردار محجبه. موضوعات
پیوندهای روزانه پيوندها
|
|||
|
|